قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
745
درة التاج ( فارسى )
خوض در باطن و ظاهر آن اشدّست . و شواغل بدن و عوائق آن منع مىكند از اشتياق به آن كمال ، - اشتياقى كى مناسب مبلغ آن باشد ، جه اشتغال نفس بمحسوسات منع مىكند او را از التفات بمعقولات لا جرم از آن ذوقى نمىيابد ، و او را به آن شوقى حاصل نمىشوذ ، جون عنّين - كى مشتاق نشوذ به جماع ، و اصمّ كى مشتاق نشود بسماع الحان . و استمرار وجود آنج اضداد كمالات نفس است ، و اشتغال او به غير آن ، مانع مىشوذ او را از ادراك آنج منافى اوست از آن روى كى منافى است ، و ازين جهت « 1 » متألّم نمىشود بحصول آن او را ، جون ممرور كى بسيار باشد - كى احساس بمرارت فم خويش نكند - تا آنگاه كى مزاجش نيك شود . و آن كس كى كريم النّفس است ، جون تأمّل عويصى كند كى مهمّ باشد او را ، و شهوتى را برو عرضه كنند ، و او را تخيير كنند ميان هر دو - استخفاف بشهوت كند . و نفوس عامّى نيز گاه باشد كى اختيار غرامات - و آلام عظيم كنند - بسبب خوف افتضاحى ، يا شوقى « 2 » بأمرى عقلى . و جون منفصل شويم از بدن ، و نفس ما در آن متنبّه شده باشد مر كمال « 3 » خوذ را - كى معشوق اوست ، و حاصل نكرده باشيم آن را ، و نفس بطبع آرزومندست به آن ، الّا آنك اشتغال او به بدن آن را فراموش گردانيده است او را ، جنانك مريض استلذاذ بحلو فراموش مىكند ، و ميل مىكند بمكروهات بحقيقت . نفس متألّم شود بفقد آن تألّمى بسيار ، و مثل او مثل « 4 » خدرى باشد كى احساس بمولم خود نكند ، و جون عايق زايل شوذ احساس به آن بكند . و جون قوّت عقلى از نفس بحدّى رسذ از كمال - كى نفس را ممكن باشد كى عند مفارقة البدن به آن واسطه مستكمل شوذ - استكمالى كى او راست كى به آن رسد ، و برسد به آن بسبب دريافتن آنج ادرك آن كرده بوذ ، و
--> ( 1 ) - م : كه علاوه دارد . ( 2 ) - يا شرمى - ط . ( 3 ) - هر كمال - م . ( 4 ) - به مثل - م .